محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
631
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بودند به دشمن رسيدند و چون بر آن حال كه بودند نزديك دشمن شدند اخشنوار را به صلح خواندند به شرط آنكه راهشان را باز گذارد تا به ديار خويش باز گردند و فيروز نيز پيمان كند كه هرگز به آنها حمله نيارد و آهنگ ديارشان نكند و سپاه براى جنگشان نفرستد ، و ميان دو مملكت حدى معين كند كه از آن تجاوز نكند . اخشنوار بدين رضا داد و فيروز مكتوبى نوشت و مهر زد و بر خويشتن شاهد گرفت . و شاه هيطاليان راه او را باز گذاشت كه بازگشت . و چون به مملكت خويش رسيد حميت و تعصب وى را سوى اخشنوار كشانيد و سوى او حمله برد و به رأى وزيران و خاصان خويش كه پيمان شكنى را نمىپسنديدند اعتنا نكرد و به رأى خويش كار كرد . از جمله كسانى كه فيروز را منع كرده بودند يكى از خاصان وى بود كه هميشه رأى او را برمىگزيد و نامش مزدبوذ بود . و چون مزدبوذ اصرار وى بديد آنچه را در ميانه رفته بود در نامه اى بنوشت و از فيروز خواست تا مهر بر آن نهد . فيروز سوى ديار اخشنوار رفت و اخشنوار ميان خويش و ديار فيروز خندقى بزرگ كنده بود ، و چون فيروز به خندق رسيد پلها زد و پرچمها بر آن نصب كرد و آن را براى بازگشت سپاه خويش نشانه نهاد و سوى هيطاليان رفت . و چون به اردوگاه آنها رسيد اخشنوار مكتوب وى را به يادش آورد و گفت پيمان نشكند ، و فيروز لجاجت كرد و با همديگر سخنان دراز گفتند و پس از آن جنگ افتاد و ياران فيروز به سبب پيمانى كه با هيطاليان داشتند سست بودند . و اخشنوار مكتوب فيروز را برون آورد و بر نيزه كرد و گفت : « خدايا اين مكتوب را به كار گير . » و فيروز بشكست و محل پرچمها را از ياد برد و در خندق افتاد و بمرد و اخشنوار بنهء فيروز و زنان و اموال و ديوانهاى وى را بگرفت و سپاه پارسيان